X
تبلیغات
ღミ★ミღ Weblog Love ღミ★ミღ
 

 ای بی تو

              زمانه سرد و سنگین در من !

 

 ای حسرت روزهای شیرین در من !

 

                  بی مهری  " انسان معاصر " در توست

                  تنهایی  " انسان نخستین " در مـــــــن ...

 

             



تاريخ : جمعه بیست و یکم خرداد 1389 | 19:0 | نویسنده : آرمین |
 

به ساعت من تو تمام قرار ها را نیامدی ....

کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام !!!!!!؟؟؟؟؟

قرار روز های بی قراریم !  کجای آسمان ببینمت ؟

 من از جست و جوی زمین

                                    خسته ام .....



تاريخ : جمعه بیست و یکم خرداد 1389 | 17:52 | نویسنده : آرمین |

 

نخستین باده کاندر جام کردند

                                       زچشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را

                                        شراب بی خودی در جام کردند

ز بهـــــر صید دل های جهانی

                                        کمنــــــد زلف خوبان دام کردند

به گیتی هر کجــا درد دلی بود

                                     به هم کردند و عشقش نام کردند

جمال خویشتن را جلوه دادند

                                      به یک جلــــوه دو عالم رام کردند

دلی را تا به دست آرند هر دم

                                       سر زلــــــفین خود را دام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش

                                       عراقـــــــــی را چرا بد نام کردند

 

"فخرالدین عراقی"



تاريخ : جمعه بیست و یکم خرداد 1389 | 16:57 | نویسنده : آرمین |
 عشق یعنی خلوت و راز و نیاز

عشق یعنی محبت و سوز و گداز

عشق یعنی سوز بی ماوای ساز

عشق یعنی نغمه ای از روی ناز

عشق یعنی کوی ایمان و امید

عشق یعنی یک بغل یاس سپید

عشق یعنی یک ترنم از یه یار

عشق یعنی سبزی باغ و بهار

عشق یعنی لحظه دیدار یار

عشق یعنی انتهای انتظار

عشق یعنی وعده بوس و کنار

عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار

عشق یعنی حس نرم اطلسی

عشق یعنی با خدا در بی کسی

عشق یعنی همکلام بی صدا

عشق یعنی بی نهایت تا خدا

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در اویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن

عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی گم شدن در کوی دوست

عشق یعنی هر چه در دل آرزوست

عشق یعنی یک تیمم یک نماز

عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه

عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا شدن

عشق یعنی پیش محبوبت بمیر

عشق یعنی از رضایش عمر گیر

عشق یعنی زندگی را بندگی

عشق یعنی بندگی آزادگی ...



تاريخ : پنجشنبه بیستم خرداد 1389 | 13:0 | نویسنده : آرمین |

 

 

نظرتون چیه بااین عکسها



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 | 19:12 | نویسنده : آرمین |
در دیوان حافظ 3نوع عشق یا معشوق در موازات همدیگر، یا گاه متداخل با یکدیگر ملاحظه می شود:

1) عشق یا معشوق انسانی:

عطر و روح این عشق طربناک بر سراسر دیوان حافظ حاکم است مطلع بعضی غزلهای او که انسجام و یکپارچگی بیشتری دارد و عمدتاً در عشق زمینی و خطاب به معشوق انسانی است نقل می شود:

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند /همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند

2) عشق یا معشوق ادبی:

این نوع عشق و معشوق در اکثریت غزل های عاشقانه حافظ حضور دارد در این نوع شعر که صورتاً تفاوتی با شعرهای عاشقانه عرفانی ندارد. در این عاشقانه ها، معشوق یا غایب است یا بدون چشم و چهره و ابروست. فاقد جسمانیت است و حتی فاقد جنس است و غالباً نمی توان فهمید مذکر است یا مونث و در بیشتر موارد معشوق شاعر نیست بلکه ممدوح اوست ممدوح از رجال کشوری و دنیوی است یا معنوی و اخروی :

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

 

3) عشق یا معشوق عرفانی:

 کم و بیش نیمی از غزلیات و ابیات عرفانی حافظ است.

الا یا ایها الساقی ادر کاساً وناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

معشوق عرفانی شکار نمی شود، «کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست.» یار کامل و کمال مطلق است. هر قصوری که هست از ماست. معشوق عرفانی صاحب اختیار مطلق است. یار از عشق ما مستغنی است او اهل ناز و گاهی جفا هم هست و در عین حال مشفق است و یار؛ نیز به عاشقان نظر دارد معشوق عیان است برای مشاهده و شهود او، باید پاک بود و به تهذیب و تصفیه درون پرداخت عشق موقوف به عنایت ازلی و هدایت و حوالت الهی و عهد الست است. عشق امانت الهی است امانتی است خاص انسان نه فرشتگان.

آسمان بار امانت نتوانست کشید /قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

این بیت اشاره به آیه:انا عرضنا الا مانه . علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا. «ما امانت ]خویش[ را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، ولی از پذیرفتن آن سرباز زدند، و از آن هراسیدند، و انسان آن را پذیرفت، که او ]در حق خویش[ ستم کار نادانی بود.»

عشق تضمین ندارد پی توکل باید کرد عشق مستلزم معرفت است. عبادت با عشق است که معنی پیدا می کند و مقبول می گردد. عشق در دل شکسته فرود می آید. عاشق غم پرست است:

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق

هردم آید غمی از نو به مبارک بادم

در عشق هم کشش شرط است هم کوشش

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

 

عشق خطیر و خطرناک است. راه عشق غریب، بی کران و بی نهایت است. در عشق باید افتادگی تسلیم داشت پاکباز بود و بلا کشید و از جان گذشت و رضا بر داده داد.

عاشق عارف سرش به دنیا و عقبی فرو نمی آید. درعشق باید جلوه شناس و اشارت دان بود. عشق، جنون الهی است و با عقل جمع نمی شود. عشق هم عنان با «رندی» است.

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست /عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

عشق با زهد و ریا جمع نمی گردد. عاشق عارف ملامتی است و ملامت در او بی اثر است.

وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم /که درطریقت ما کافری ست رنجیدن

عشق عرفانی فراتر از تعصب و تفرقه مذاهب است و بدون دستگیری و صحبت پیر ممکن نیست حجاب عاشق همانا «خود و خودی» اوست:

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست /تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

عشق ورای تقریرو بیان است و زبان عاشقان را بستند:

بشوی اوراق، اگر هم درس مایی /که درس عشق در دفتر نباشد

بی بهره گی از عشق شقاوت است. سرانجام، عشق، آخرین و بهترین فریادرس و مایه سعادت و رحمت است.

زیرشمشیر غمش رقص کنان باید رفت /کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

شعر حافظ سرود عشق و بیخودی است و شاعر جز با عشق و بیخودی نمی تواند اندوه زمانه ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه می خورد فراموش کند. درعاشقی دلی عجیب دارد. که در آن، صورت و معنی هردو می گنجد، هرگونه زیبایی، دلش را می لرزاند و باطن نیز مثل صورت می تواند او را به دام عشق بیفکند با طبع نازک و ذوق لطیفی که دارد، تپیدن دل کائنات را حس می کند. باد صبا را مثل خود، مسکین و سرگردان می بیند. آرزوی جوی آب را که در هوس سرو دلجویی است، درک می کند. دل تنگی و شکایت غنچه زبان بسته را می شنود. ناله و فریاد بلبل عاشق پیشه را به جای می آورد. بی کسی و تنهایی آهوی وحشی را می فهمد. درد و سوز پروانه را در جان و دل خویش احساس می کند و این همه شعر را که در سراسر کائنات هست در بیانی که دائم بین حقیقت و مجاز می لغزد، منعکس می کند و در قالب غزلی می ریزد که لسان غیب و ترجمان اسرار دل است.

عظمت هنرمند بزرگ، اعم از شاعر و غیرشاعر، در اسطوره سازی است. حافظ همانند هستی نمونه وار خویش، که آینه دار طلعت و طبیعت یک ملت است، موجودات نمونه واری می سازد. پیر مغان (از ترکیب پیر طریقت و پیر می فروش)، دیرمغان (از ترکیب خانقاه و خرابات)، می (با سه چهره ی درهم تنیده ادبی، عرفانی و انگوری)، رند (از ترکیب انسان کامل، صوفیه و گدای راه نشین دردنوش-یک لاقبا) .

درقاموس حافظ رندی کلمه پربار شگرفی است این کلمه درسایر فرهنگ ها و زبان های قدیم و جدید جهان معادل ندارد رند تا کمی بیش از حافظ و بلکه حتی در زمان او هم معنای نامطلوب و منفی داشته است. معنای اولیه رند برابر با سفله و اراذل و اوباش بود از آن جا که حافظ نگرش «ملامتی» داشت و هر نهاد یا امر مقبول اجتماعی و همچنین هر نهاد و یا امر مردود اجتماعی را با دیدی انتقادی و ارزیابی دوباره می سنجید با تأسی و پیروی به سنایی و عطار ، رند را از زیر دست و پای صاحبان جاه و مقام بیرون کشید و با خود هم پیمان و هم پیمانه کرد.

حافظ نظریه عرفانی «انسان کامل» یا «آدم حقیقی» را از عرفان پیش از خود گرفت به رندی سر و سامان اطلاق کرد و رندان تشنه لب را «ولی» نامید.

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس /گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

رند، انسان برتر (ابرمرد) یا انسان کامل یا بلکه اولیاءالله به روایت حافظ است. رند چنان که از متن و دیوان حافظ برآید شخصیتی است به ظاهر متناقض و در باطن متعادل. اهل هیچ افراط و تفریطی نیست. بزرگترین هدفش سبکبار گذشتن از گذرگاه هستی است به رستگاری نیز می اندیشد. رند آزاداندیش و غیردینی هم داریم ولی رند حافظ تعلق خاطر و تعهدی دینی دارد به آخرت اعتقاد دارد و می اندیشد ولی از آن اندیشناک نیست زیرا عشق و عنایت را نجات بخش خود می یابد تکیه بر تقوی و دانش و فضل و فهم ندارد.

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری است /راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

دنیا را بی اصل و بی اصالت نمی داند سلوک رند، رند دینی و درعین حال بی پروای حافظ، نوسانی است بین زهد و کافری. مسکن مألوف او دیرمغان است که خود آمیزه ای است از مسجد (یا معبد) و خانقاه و میخانه. گاه در سراشیب شک می لغزد گاه در دامان شهود می آویزد. از بس به «اعتدال» ایمان دارد ایمانش نیز اعتدالی است اما هرچه هست ایمان ساده ای نیست. سجاده را به امر مرشدش، پیرمغان به شراب می آلاید و آتش در خرقه می زند و می کوشد از ظاهر شریعت و طریقت، راه به باطن حقیقت بیابد نه اهل تعصب است نه اهل تخطئه1 بلکه اهل انتقاد است شک را در بسیاری موارد سرمه و سرمایه بصیرت و پادزهر جمود فکر و گشاینده دیده درون می داند. ولی اهل اصالت شک نیست به گذران خوش بیش از خوشگذرانی می اندیشد به ویژه به آسان گذرانیدن. زیرا می داند: «سخت می گردد فلک بر مردمان سخت کوش» رند، عافیت طلب است ولی می گوید: «اسیر عشق شدن چاره خلاص من است

رند معلم اخلاق نیست اما بی اخلاق و منکر اخلاق هم نیست. (اخلاق زهد و ترس و تعصب ندارد بلکه اخلاقش عارفانه آزاد منشانه و اخلاق آزادگی است). آری لاابالی مشرب است ولی در لاابالی گری حد نگه می دارد: «سه ماه می خورد نه ماه پارسا می باش»، «فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم»

نگرش منفی حافظ در شخصیت زاهد است که در مقابل رند قرار می گیرد. زاهد در دید حافظ شخصیتی است که به ظاهر خود را از آلودگی های دنیوی به صورت مرتاضانه و سخت گیری های نابجا پاک کرده و به خاطر این پاکی دچار کبر و غرور گشته درحالی که زشت ترین و بزرگترین گناه در مذهب حافظ غرور و نخوت است. زاهد خود را از لذتها و خوشی های زندگی دور می کند و در عقاید خشک و باطل خویش حرص می ورزد او عالمی است که انسان را از عفو و بخشش الهی نومید می سازد و او را در تنگنای تعصب قرار می دهد که در دین حافظ این کفر است درحالی که خداوند رحمان و رحیم در قرآن کریم می فرمایند: «قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم، لا تقنطوا من رحمه الله. ان الله یغفر الذنوب جمیعاً انه هو الغفور الرحیم»

«بگو ای بندگانم! که زیاده بر خویشتن ستم روا داشته اید از رحمت الهی نومید مباشید چرا که خداوند همه گناهان را می بخشد، که او آمرزگار مهربان است»

زاهد چنان که شیوه اوست زبان ملامت می گشاید و طاعت و بندگی خود را به رخ وی می کشد اما این ملامت به گوش رندی که همه چیز خود را به عشق فروخته است، باد است مگر نه آن چه بر سر انسان می رود حکم تقدیر است؟ ملحد البته خطا می کند که با نفی حکمت و عنایت حق، خود را از امیدی که تسلی و آرامش می بخشد محروم می دارد اما کرامت حق، با آن جلال و جبروتی که دارد، نیز عظمتش در آن است که گنهکار مأیوس را در پناه رحمت بگیرد و اگر قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند پس کرامت و عظمت خدا چیست؟

از این رو است که حافظ از شیخ و فقیه و زاهد و واعظ که دائم با حدیث هول قیامت انسان را از خداوند دور و نومید می کنند بیزاری می جوید و ریاکاری و دورویی و کوتاه نظری را محکوم می کند و حتی جنگ هفتاد و دو ملت را افسانه می شمرد. بدین گونه وقتی انسان در مقابل تقدیر چاره ای جز تسلیم و رضا ندارد وقتی قسمت الهی بی حضور ما کرده اند حاجت نمی بیند که دایم گره به جبین بیفکند و از سرنوشت خویش بنالد. شرط عقل را در آن می بیند که در چنین حالی انسان هرچه در پیمانه اش ریخته اند بگیرد و سربکشد و آن را عین الطاف بشمرد. عقل طبیعی حکم می کند که مرد جز بدان چه حال و عشرت عاجل است نیندیشد و از آن چه هنوز در پرده است و کسی از آن درست خبر ندارد دغدغه ای به خاطر راه ندهد آرام بر لب جوی بنشیند و گذر عمر را که مثل جویی روان و تمام نشدنی به بحر فنا می ریزد ببیند. و پرده های گونه گون حوادث را با بی قیدی و بی تأثر از پیش چشم بگذراند.

دومین شخصیت منفی که در دیوان حافظ دیده می شود «محتسب» است که هدف طنز و انتقادهای طنزآمیز حافظ است.

دوران حکومت سخت گیرانه امیر مبارزالدین محمد با تعصب و خشونت همراه بود و زندگی حافظ را تلخ می ساخت شاعر آزرده حال بیشترین غزلهای آب دار خود را در مبارزه با ریاکاری و عوام فریبی با لحنی نیش دار و گزنده، تلویحاً خطاب به همین امیر ریاکار مظفری سروده و با کنایه و تمسخر او را «محتسب» خوانده است.

رند به فتوای فرد به مدد عقل ورزی، ام الفساد حرص را به زندان می افکند و این از لوازم آزادی و آزادگی اوست بخشنده و بخشاینده هم هست. این رند بسی آزمون و خطا می کند تا به مدد «تحصیل عشق و رندی» از بیراهه مجاز و غفلت و عادت و چاه سار طبیعت به شاه راه حقیقت و راستای راستی و از تنگنای نخوت و خودخواهی به فراخنای عزت نفس و دل آگاهی راه برود. رند و رندی و رندان در دیوان حافظ بیش از هشتاد بار به کار رفته است و خود همین بسامد بالا اهمیت این کلمه و مفهوم کلیدی را در شعر و نگرش حافظ نشان می دهد. اینک خصوصیات رندو رندی را آن چنان که از شعر حافظ بر می آید با نمونه هایی از شعر او، ملاحظه می کنیم:

1)رندی قسمت و سرنوشت ازلی است.

آن نیست که حافظ را، رندی بشد از خاطر /کاین سابقه پیشین، تا روز پسین باشد

***

بد رندان مگو ای شیخ و هشدار /که با حکم خدایی کینه داری

2) رند اهل خوش دلی و خوش باشی است:

چون پیر شدی حافظ، از میکده بیرون شو /رندی و هوس تاکی، در عهد شباب اولی

***

می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز /وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

3) رندی خواره و اهل خرابات است:

گر می فروش حاجت دندان روا کند /ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

***

عاشق و رندم و می خواره به آواز بلند /و این همه منصب از آن حور پریوش دارم

4) رند نظرباز2 و شاهد باز است:

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم /محتسب داند که من این کارها کمتر کنم

*** 

خدا را کم نشین با خرقه پوشان /رخ از رندان بی سامان مپوشان

5)نقطه ای مقابل زاهد و زهد است:

ترسم که صرفه ای نبرد روز باز خواست /نان حلال شیخ ز آب حرام ما

*** 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت /که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

***

ترسم که روز محشر عنان بر عنان رود /تسبیح شیخ و خرقه ی رند شرابخوار

6) ضدصلاح و تقوی و توبه است:

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را /سماع وعظ کجا، نغمه ی رباب کجا؟!

*** 

من رند و عاشق، آن گاه توبه /استغفرالله- استغفرالله

7) دشمن تزویر و ریاست:

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی /دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

***

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل /ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد

8) مصلحت بین و ملاحظه کار نیست:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار /کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

*** 

تا چه بازی رخ نماید بیدقی3 خواهیم راند /عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

9) قلندر4 هم هست:

سوی رندان قلندر به ره آورد سفر /دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

*** 

بر در می کده رندان قلندر باشند /که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

10)ملامتی است و منکر نام و ننگ است:

ما عاشق رند و مست و عالم سوزیم /با ما منشین و اگر نه بدنام شوی

*** 

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی /پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست

*** 

از نام چه گویی که مرا نام ز ننگ است /و از نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

11) عاشق است:

من ار چه عاشق و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

12) رند هنری دیریاب است:

سالها پیروی مذهب رندان کردم /تا به فتوای خرد، حرص به زندان کردم

***

فرصت شمار طریقه ی رندی که این نشان /چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست

13) رند در ظاهر گدا و راه نشین است و اهل جاه نیست:

قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند /ما که رندیم و گدا، دیرمغان ما را بس

***

چون من گدای بی نشان، مشکل بود یاری چنان /سلطان کجا عیش نهان، با رند بازاری کند

14) در باطن، مقام والا و افتخارآمیزی دارد:

در سفالین کاسه ی رندان به خواری منگرید /کاین حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند

*** 

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز /ورنه در مجلس رندان خبری نیست، که نیست

15)سرانجام اهل نیاز و رستگار است:

به صفای دل رندان صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه

رند از ره نیاز، به دارالسلام رفت

مهمترین و منسجم ترین تزی که حافظ دارد رندی است.

حافظ هنرمند نکته سنج، زیرکی است که با ایما و اشاره و ابهام، شخصیت واژه هایش را می سازد. واژه هایی که دو پهلو هستند مانند «پیر مغانش»، این واژه ها را به گونه ای پرورش می دهد که از هیچ و پستی به اوج هستی می رساند، یکی از این واژه ها واژه «رند» است. رندی که در ادبیات مردم هیچ بهایی ندارد و جزء افراد پست و لاابالی است. دنیایی که عروس هزار داماد است و لحظه به لحظه به عقد کسی در می آید و به طرق مختلف انسانها را با توجه به صفات و خصوصیات ویژه شان می فریبد و آنها را اسیر خود می کند و در پایان آنها را بر زمین ذلت و خواری می کوبد.

اینجاست که حافظ رند را از زیر دست و پای مردم بیرون می آورد و او را با زیرکی تمام به مرحله ای می رساند که نه تنها مغلوب دنیا نمی شود بلکه دنیای فریب کار مکار را می فریبد و او را اسیر خود می سازد. عظمت حافظ در این است که یک صفت بد و زشت را به اوج پستی و پلیدی به یک صفت خوب تبدیل می کند و این کار ساده ای نیست. نه تنها آن صفت بد را، خوب جلوه می دهد، بلکه دست او (رند) را می گیرد، پله پله بالا می برد، راه و رسم زندگی را به او می آموزد، که همواره در زندگی «شاد» باشد. و غمی جز غم «عشق» به دل راه ندهد، دیندار باشد و حد لاابالی گری را نگه دارد. او را به اوج عرفان و معنویت می رساند، به گونه ای که جزء اولیاءالله می شود. شگفت نیست که رند حافظ را اسطوره او بنامیم و حافظ را اسطوره ساز تاریخ فرض کنیم.

هنر حافظ قدسی است یعنی رنگ قدسی دارد، قدسی بودن شعر او حاکی از عرفانی بودن اوست. حافظ علاوه بر طریقت، بیش از آن و پیش از آن، اهل شریعت است و از رهگذر هر دو با انتقادهای هوشیارانه از سالکان هر دو راه، جویای حقیقت است و هر سه را یکسان و به اعتدال دوست می دارد حافظ سرسپرده بی محابای طریقت نیست حافظ بیشتر مجذوب عرفان است.

بهترین قالب برای بیان مفاهیم عارفانه و عاشقانه، قالب غزل است. در این قالب است که حافظ عرفان وعشق را به اوج رسانده است و انقلابی عظیم در غزل به پا کرده است او از واژه های می و ساقی و رند و خرابات و پیرمغان و باد صبا اسطوره ساخته است. شعر حافظ به صورت ایهام در یک قالب 3بعدی تصاویر و معانی برجسته و متنوعی را به ما عرضه می کند به گونه ای که ما نمی توانیم در آثار او عشق مجازی را از عشق حقیقی تمیز دهیم. و هر خواننده با هر ذوق و سلیقه ای یک برداشت خاص از آن شعر و تصویر دارد.

غزلش شعری ست لطیف و صاف، تراش خورده و جلا یافته که در آن گاه اوضاع زمانه منعکس است و گاه احوال و سرگذشت شاعر. اگر چه وی در این اشعار سعدی و خواجو را استاد و سرمشق خویش خوانده است. اما کسی که با غزل فارسی آشنایی درست دارد می داند که خود او طرحی نو در سخن انداخته است. مثل یک استاد منبت کار در هر بیت خویش، هر زیبایی را که در دسترس یافته است در هم پـیوسته است. با این همه شعرش نیز از شور و هیجانی که غالباً در این گونه اشعار فدا می شود چیزی را از دست نداده است درعین حال هم مناسبات وزن و آهنگ غزلهایش حساب شده است، هم تناسب معانی و افکار آن... و اینهاست آن چه غزل او را از رمز و ابهام، لطف و روشنی آکنده است.

لحن حافظ گزنده و تلخ و توأم با نیشخند و کنایه آمیز است - و در آن مایه ای از خیرخواهی و اصلاح طلبی هم دیده می شود گویی حافظ پس از سیف فرغانی و عبید زاکانی و ابن یمین، با رندی و هوشیاری و فرزانگی خویش شیوه تازه ای برای مبارزه با نابسامانیها و بداخلاقیهای جامعه برگزیده است که به مانند بیان شاعرانه او تازگی دارد.

در غزل اجتماعی حافظ، فرهنگ گذشته ایران با همه کمال ایرانی اسلامی خود رخ می نماید. گویی حافظ در تلفیق دو فرهنگ ایران و اسلام به مانند استاد و حکیم فرزانه توس، ابوالقاسم فردوسی ، به توفیق بیشتری دست یافته است حافظ هم بی شک مانند فردوسی در عرصه سخن و فرهنگ ایران پهلوانی بی همتاست که وقتی قرار بوده است، بسراید مضمونی بهتر و لازمتر از حماسه انسان عصر خود نیافته است و همان را با صداقتی بی مانند در عرصه شعر خویش به نمایش گذاشته است.

منبع عمده اندیشه های حافظ، غیر از دل حساس و ذوق آفریننده ای که دارد مطالعه کتاب است. لطف بیان و ایجاز و ابهام را از قرآن و تفاسیر آن آموخته است و باریک اندیشی و دقت نظر را از آثار حکما و متکلمان.

حسن استفاده حافظ از تناسبهای لفظی و معنوی و به هم پیوستگی تصویرها و وحدتی که در اجزای شعر خویش آفریده چنان است که اگر کسی با پرواز تخیل و مسیر تداعی معانی در ذهن او آشنا و همگام شود در می یابد که چگونه شعر در خط افقی هر بیت و خط عمودی غزل هماهنگ و درهم بافته، و به منزله یک سمفونی است با امواجی انگیخته از هم و لغزنده در آغوش یکدیگر به همین سبب باید به آن به صورت یک کل، یک واحد نگریست نه به تک تک اجزاء.

عظمت هنری حافظ این است که در عین سخنوری و سخت کوشی هنری و رعایت لفظ، جانب معنی را فرو نگذاشته بلکه مقدم داشته است همین است که از خلال شعر زلالش فرزانگی های او می درخشد و به ما حکمت و عبرت می آموزد. ظرایف مضمون پرواز رندی حافظ، ذوق زیبا شناختی ما را ارضا می کند؛ ولی این شیرینی زودگذر است. آن چه دیرپاست اندیشه های ظریف و ظرافت اندیشه و جهان فکری و فکر جهانی اوست به جرأت می توان گفت که جهان شعری هیچ شاعر ایرانی به اندازه حافظ، زنده، ذی ربط با واقعیت و آگنده از اندیشه های روان شناختی و تنوع تجربه نیست



تاريخ : دوشنبه هفدهم خرداد 1389 | 12:56 | نویسنده : آرمین |
1-عشق از ديد حاج آقا:استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زدي؟(جمله عاشقانه:خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت کند)

2-عشق از ديد دختر حاج آقا:آه خداي من يعني مي شه بدون اينکه بابام بفهمه عاشق بشم؟(جمله عاشقانه:ندارد)

3-عشق از ديد يه رياضي دان:عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول(جمله عاشقانه:آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)

4-عشق از ديد بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق مشق نبود ننمون رفت خواستگاري و سکينه خانومو واسه ما گرفت(جمله عاشقانه:سکينه شام چي داريم؟)
عشق از ديد اصغر کاردي (در زندان):مرامتو عشقه عشقي(جمله عاشقانه:چاقو خوردتيم لوتي)

5-عشق از ديد مديوم کلاس و کمي بي غم:آه عزيزم کاش الان پيشم بودي و بغلم مي کردي سرمو مي ذاشتم رو شونه هات....(جمله عاشقانه:دوستت دارم عزيزم)

6-عشق از ديد مادر بزرگم:اين حرفارو نزن راستي اين دختر اقدس خانم خيلي دختر با کمالاتيه تازه تحصيل کرده هم هست...(جمله عاشقانه:بريم خواستگاري)

7-عشق از ديد...(الان خودتون مي فهميد کي):عزيزم تو که عاشقمي پس چرا هزينه عمل کردنمو نمي پردازي///واسه نهار بريم سورنتو سالي هم قرار با دوستش بياد دوست سالي واسش يه ماتيز گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه من که اينقدر دوستت دارم يه پرايد بخري(جمله عاشقانه:عزيزم گوشي سوني مي خوام و... راستي دوستت دارم)

8-عشق از ديد کسي که بار اول عاشق مي شه:
عزيزم باور کن بدون تو حتي يه لحظه هم نمي تونم زندگي کنم تو واسم همه دنيا هستي(جمله عاشقانه:فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوستت دارم)

9-عشق از ديد کسي که بار اولش نيست:عزيزم خيلي دوستت دارم. باور کن شبها به خاطر تو با پاي برهنه مي خوابم(جمله عاشقانه:آه عزيزم ديرم شده بايد برم)

10-عشق از ديدي بعضي ها:آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم؟....(جمله عاشقانه:يا شبدالعظيم هزار تومن نذرت مي کنم بياد خواستگاريم)
عشق از ديد اوباش و ارازل:عشق مشق سيخي چند برو بچه سوسول دلت خوشه خونه خالي نداري...(خمله عاشقانه:بو بوغ خانم بيا بالا خوش ميگذره)

11-عشق ار ديد يه مهندس الکترونيک:عشق همان دوست داشتن است وقتي در
Av open Loop ضرب ميشه.البته در اين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل مي کنه(جمله عاشقانه:عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس کردي)

12-عشق از ديد بابام:آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟...حالا بگو ببينم پدرش چه کاره هست؟ (جمله عاشقانه :برو با دختر حاج آقا ازدواج کن)

13-عشق از ديد احمدک:عشق تنها هدف آفرينش هستي است زيرا انسان تنها موجودي است که عاشق مي شود.(جمله عاشقانه:....................)

14-عشق از ديدي مادر ها:وا مگه تو امسال کنکور نداري؟عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداري؟عشق واسه بعد......مگه تو امسال بهمان نداري؟عشق واسه بعد......(جمله عاشقانه:جملات عاشقانه اي هنوز بيان نشده است)

15-عشق از ديدکسي که در عشق شکست خورده:عشق يعني کشک(جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب)



تاريخ : دوشنبه هفدهم خرداد 1389 | 12:34 | نویسنده : آرمین |
 

 

 

 

 

 



تاريخ : یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 | 12:32 | نویسنده : آرمین |

دل چگونه هست که بی دلیل می گیرد، بی دلیل بغض می کند و بی دلیل می بارد؟؟؟؟!!!

وقتی که هوای معشوقش را می کند چیزی جلو دارش نیست، دلتنگ می شود و ازدرد

هجران می گرید، آرام وبی صدا ،آنگونه که فقط معشوق صدای گریه هایش را می شنود...

 اگر معشوق خدا باشد و عاشق دل ببین چه عالمی می شود بین عاشق ومعشوق؟!

 همان بی دلیلها برای آن دو پرازدلیل است راستی مگرگریستن برای تنها معشوق دلیل هم

 می خواهد؟ مگردلیلی برای عاشق شدن هست که برای دلتنگی باشد؟

 وقتی دل هوای پرگرفتن سوی معشوق می کند دست ازهمه دنیا واهل دنیا می شوید

وآرزویی جز وصال درسر ندارد.

 وقتی معشوق خدا باشد باید بهای عشق راپرداخت باید فقط برای معشوق فداشد همین و بس!

 چه زیباست وقتی اشکهایت ازعشق ببارد وبیابان گونه هایت راآب حیات دهد و دلت ازعشق

 مدهوش و مست شود...چه زیباست که درفراق یاربسوزی اگریارت خدا باشد وبدانی با این

 سوختن هرلحظه به اونزدیک تر خواهی شد وچقدرزیباست خودی نبینی وهمه را فقط

 معشوق بینی!وچقدرزیباست واژه ی عشق......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٬٬٬٬٬٫٫٫٫

زیر آسمون خدا یه کلبه ی درویشی داریم توی شهر غربت

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند.



تاريخ : جمعه چهاردهم خرداد 1389 | 1:43 | نویسنده : آرمین |
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن 

 نه  ز بند تو  رهایی نه کنار تو  نشستن

          

                     ای نگاه تو پناهم!تو ندانی چه گناهی ست

                      خانه  را پنجره بر مرغک  طوفان زده  بستن

                         

                                  تو مده پندم از این  عشق که من دیر زمانی ست

                                    خود به جان  خواستم  از  دام تمنای  تو   رستن

 

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک  مشکل بود این رشته ی مهر تو  گسستن

         

                   امشبت اشک من آزرد و خدارا که چه ظلمی ست

                     ساقه ی خرم گلدان  نگــــــــــــــــاه تو شکستن

                          

                                  سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

                                  آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگریستن!!

 

"استاد فریدون مشیری"



تاريخ : جمعه هفتم خرداد 1389 | 9:57 | نویسنده : آرمین |
چه حقيرند مردمي كه نه جرئته دوست داشتن دارند نه اراده ي دوست داشتن ، نه لياقته دوست داشته شدن و نه متانته دوست داشته شدن و مدام شعر عاشقانه مي خوانند.

*********************************************************************

وقتي كسي رو دوست داري  حاضري جون فداش كني


حاضري دنيا رو بدي  فقط يك بار نگاهش كني


به خاطرش داد بزني  به خاطرش دروغ بگي


رو همه چيز خط بكشي  حتي رو برگه زندگي


وقتي كسي تو قلبته  حاضري دنيا بد باشه


فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه


قيده تمومه دنيا رو به خاطره اون ميزني


خيلي چيزا رو ميشكني تا دله اونو نشكني


حاضري بگذري از دوستايه امروز و قديم


اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم


حاضري قلبه تو باشه پيشه چشايه اون گرو


فقط خدا نكرده اون يك وقت بهت نگه برو


حاضري حرفه قانون رو ساده بزاري زير پات


به حرفه اون گوش بديو به حرفه قلبه با وفات


وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري


تولد دوبارته اسمشو وقتي ميبري


حاضري جونت رو بدي ، يه خار تويه دستشم نره


حتي يه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره


وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري


ديگه به چشمات نمياد اگر كه ثروتي داري


نزار كه از دستت بره اين گنجه خيلي قيمتي   

*********************************************************************

 میروم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ویرانی خویش

به خدا می برم از شهر شما

 دل شوریده و دیوانه ی خویش

 می برم که در آن نقطه ی دور

 شستشویش دهم از رنگ گناه

 شستشویش دهم از کله ی عشق

 زین همه خواهش بیجا و تباه

 می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید مهال

 می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

 شاید آن به که بپرهیزم من

 بخدا غنچه ی شادی بودم

 دست عشق آمد و از شاخم چید

 شعله ی آه شدم صد افسوس

 که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

میروم خنده به لب خونین دل

میروم از دل من دست بدار

 ای امید عبث بی حاصل

*********************************************************************

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم همون دیونه همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟!

دلم واست تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت!

حال من و اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خسته ات نکنه

غم غریبی عزیزم سرد و شکسته ات نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم

رفتیم تا اوج آسمون با ابرا هم سفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم !

حقیقتو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شدو قسمت من آوارگی

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم‌من میدونم همین روزاعشق من ازیادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره عشقت میمیره

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی! با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش غم غریبیه

تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه!

میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشون بدرقه پاکی لحظه هات کنن

تنها دلیل زندگیم!

با یه غمی دوستت دارم... 
از سروده هاي مريم حيدرزاده

********************************************************************* 



تاريخ : جمعه هفتم خرداد 1389 | 7:19 | نویسنده : آرمین |
یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی

را با گرمای عشق اومیگذرانم!

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم

دستانش را بفشارم!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین

دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و

لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای

من عزیزترین است !

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز

دوست نمیدارد!

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !



تاريخ : جمعه هفتم خرداد 1389 | 6:7 | نویسنده : آرمین |

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

تنهابرگي روي شاخش مونده بود ميون برگا

يه شبي درخت به برگ گفت كاش بموني در كنارم،اخه من ميون برگا فقط تنها تورودارم

وقتي برگ درختو ميديد داره از غصه ميميره،با خدا رازو نياز كرد اونو از درخت نگيره

با دلي خرد و شكسته گفت نزار از اون جدا شم،اي خدا كاري بكن كه تا بهارهمينجا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا ميگفت غافل از اينكه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت

باد اومد با خنده اي گفت اخه اين حرفا كدومه با هجوم من رو شاخه عمرهردوتون تمومه

يه دفه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراون سيلي زد به برگ و شاخه

تا بگيره از درخت جون ولي برگ مثل يه كوهي به درخت چسبيد و چسبيد

تا كه باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد.

بارون گفت با رعد و برقم ميسوزونمش تا ريشه،تا كه اثري نمونه ديگه از درخت و بيشه

ولي بارونم مثل باد تواين بازي شكست خورد به جايي رسيد كه بارون

آرزوش اين بود كه ميمرد.

برگ نيفتاد و نيفتاد اخه اين خواست خدا بود.

هركي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود.

اینو واسه ی اونایی گذاشتم  که از دست روزگار شاکین.

یادمون باشه یه جای کار خودمون مشکل داره.



تاريخ : یکشنبه دوم خرداد 1389 | 1:28 | نویسنده : آرمین |
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .



تاريخ : شنبه یکم خرداد 1389 | 12:23 | نویسنده : آرمین |
  • پی دی سی
  • قالب بلاگ اسکای